تبليغاتX

ثانیه ها زودگذرن اما خاطره ها موندگارن
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

 

بعد از این همه مدت .... !!!

کوچولوهام رفتن .... یادگارام رفتن ..... زندگی رفت .... وجودم رفت ..... عشقم رفت .... مامان .... بابا .... همه رفتن ..... پس کی مونده؟

منم نیستم ..... میخوام برم .... خیلیا منتظرما ...... خیلیا انتظارم و میکشن .....

میخوام برم و از انتظار درشون بیارم ..... میخوام برم ...... فقط اومدم که ....

اومدم که با این دنیا هم خداحافظی کنم .....

اخه من که دیگه چیزی ندارم .....

دیگه چیزی ندارم ...............!!!!!

احساس میکنم دارم به ارامش میرسم ......

دیگه طاقت ندارم ..... اخه دارن برام دست تکون میدن

حسام خوشکلم ..... آیسان نازنینم ......

کنار سیاوشم ..... از اون ور ابا ..... صدام میزنن .....

سوگندم گریه میکنه

امیدم بی تابی میکنه .....

دیگه نمیتونم بمونم .......

همین الان ......

برای همیشه .....

کجا ؟

پیش سیاوشم ..... پیش بچه هام ..........

اهای زندگی بدرود !!

برای همیشه ....................................!!!!!!!!!!!

بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 7:1 PM  توسط ساقی  | 

از همتون ممنونم

خیلی وقته نیستم

خسته ام

 

منتظرررررررررررر

ماه اخرهههههه

دعام کنیننننننننن

نی نی من دوست دارم عزیزممممممممم

بدون مامان این روزا خیلی دلتنگ و بی قراره و منتظر ثمره ی عشقشه

دوست دارم نی نی من

دوست دارم سیاوشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 2:48 PM  توسط ساقی  | 

انتظار .................

.................انتظار .................

..................................انتظار .................

...................................................انتظار .................

....................................................................انتظار .................

.....................................................................................انتظار .................

هنوزم هستم در انتظار تو

تویی که محبوبمی

تویی که تمام وجودمی

توی که عاشقانه می پرستمت

تویی که هنوزم از تکه تکه ی وجودمی

پوست و خون و رگمی

صبح و ظهر شبم رو با نگاهات می گذرونم

همون نگاههایی که بهم انرژی میده

انرژی میده که باشم ..... راه برم ...... فکر کنم ..... و با نی نی مون دردل کنم

همونی که ماله ساقی و سیاوشه

فکر کن ..................................؟

اگه پسر بود میزاریم امید

اگه دختر بود چی بزارم؟ عزیزم منتظرم تا بگی

امید تمام وجودم که از توست میدونی چرا اسمشو میزاریم امید ؟

به خاطر انتظاریه که واسه اومدن تو میکشم

یعنی امید دارم که عزیز من تمام وجود من بر میگرده

باورت میشه فراموش کردم که ........................

چشام خستس .............. نگام کن

من همون ساقیم همونم ................

اما خسته

اما اشفته و سرگردون

دلم برات تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شده

خوب بیااااااااااااااااااااا بیا دیگههههههههههههههههه

خسته میشماااااااااااااااااااااا

داغونم بیشتر از این داغونم نکن

بیا بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 2:43 PM  توسط ساقی  | 

ارام وبي صدا مثل نسيمي كه به رشته هاي نازك خيال مي وزد

             و مثل پريشاني باد كه با انبوه گيسوان توچنگ مي زنند مرا به

                          تماشاي تصوير سه بعدي يك رويا درون ذهن نقاشي شده ام

                                     خواهي بردو من چشم هاي اسمان را در سكوت معصومانه شب

                                             كه به اندوه بشر مينگرند خواهم ديد كه اشكهاي ابي اشبه روسياهي

شب مي چكند........ولي افسوس با اين همه اشكهنوز دل شب

         سياه مانده است .

                     ومن ارام و بي صدا پرياني كه از حوض شيشه اي دو چشمان تو

                               سر مي خورندبه روي گونه هاي باد مي بينم وتو دستانت را براي

                                        گرفتن كمي نياز رو به اسمان دراز مي كني و پشت شيشه هاي

                                                    مرطوب نگاهت كه از حادثه ي اشك تر است تو از دل سياه شب

مي گذري و به قلب ماه مي رسي و نور را با چشم هاي روشنت

          خواهي يافت..................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 2:50 PM  توسط ساقی  | 

همیشه دل گرفته و خسته

                   میدونی که دوست دارم

                                   میدونی که هنوزم منتظرتم؟

                                                      میدونی میدونم که میدونی

                                                                            دوست دارم خیلی خیلی

دیشب دعا کردم کاشکی بازم بارون بیاد یادگاریت یه کوچولوش به دستم رسید

سر هزار راه موندم کمکم کن

                        فقط تو میتونی

                                        فقط تو

                                             ساقی تو

 

**entezar**

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 12:54 PM  توسط ساقی  | 

سخته

برای تو بودن سخته

برای تو موندن سخته

برای تو خوندن از عشق سخته

دوست داشتنت سخته

دوری سخته

نبودنت سخته

نگاه نکردنت سخته

تو اغوشت نبودن سخته

و............................

همش سخته خیلی سخته ولی تحمل میکنم

چون دوست دارم چون میخوامت چون منتظرتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 4:14 PM  توسط ساقی  | 

براتون میگم که فکرای دیگه که حقیقی نیست بکنین

سه سال پیش که من لیسانسم رو گرفتم توی شرکت یکی از دوستان پدرم مشغول به کار شدم

پدرم هم شرکت راه و ساختمانی داشت ولی نمی خواستم پیشش باشم

دوست داشتم مستقل و ......  دوست داشتم رو پای خودم باشم و خودمو بسنجم

رییس شرکت یه پسر داشت یعنی ۳ تا پسر داشت که یکی شون توی فرانسه تحصیل میکرد

و هر وقت منو میدید میگفت الان جای تو باید پسر من باشه

کارم خوب بود تعریف نباشه ولی چون کارمو دوست داشتم ایده های جدید و به قول رییسمون خلاق بودم

حدود ۴ یا ۵ ماهی گذشت تا پسرش خواست بیاد ایران منم از اون ادمایی بودم که مقرراتی

و به اصطلاح منظم اینطور که همه میگن ولی حساسم

نمیدونستم میخواد بیاد اونروزم اعصابم خیلی خورد بود طرحی که داده بودم رو خرابش کرده بودن چون روش زحمت کشیده بود

بلاخره اومد اومدش و خیلی خوش تیپ و ... به هر حال باهاش خیلی بد برخورد کردم فکر کردم یکی از کارکنان اونجاس و منم حسابی دعوا

اونم فقط منو نگاه میکرد و ساکت تا اینکه رییس اومد بیرون وایساد نگاه کردن متعجب

و بعدش بدون اینکه حرفی بزنه اون پسرو بغل کردو خوشامد گفت و اینطوری رفتن تو اتاقشون

منم اصلا نفهمیدم چی شد دیگه بعد یک ساعت و نیم منو صدا کردن و رفتم تو

وقتی معرفی کرد خشکم زد اصلا باور نمیکردم اصلااااااااااااااااا

خلاصه جشن گرفتن و مارو دعوت کردن من نرفتم مامان و خواهرام و پدرم رفتن ولی حوصلشو نداشتم نرفتم

از فرداش دیدم هر روز این پسره میاد اونجا و زول میزنه تو چشام تا حدود یک ماه اینطوری بود عادت کرده بودم و محل نمی دادمش

بعد یه ماه دیگه نیومد و ......... خوشحال شدم به هر حال

بعد از یه مدتی فهمیدم تو شرکت بابام کار میکنه اون هیچی

یه روز که از سره کار داشتم میرفتم خونه ماشینم خراب شد و تو خیابون گیر کردم سر همین

پیاده راه افتادم تا به یه جای درست و حسابی برسم اتفاقا بارونم میومد و منم ترجیح دادم بیشتر راهو همین طور پیاده برم

تا به میرداماد رسیدم و از خط کشی خیابون که اومدم رد شم دیدم یکی داد میزنه خانومه پویانننننننننننن

تعجب کرد و اهمیت ندادم تا اینکه دیدم خودش اومد خود سیاوش پسر رییسم

پسر دوست پدرم که من تو شرکتشون کار میکردم

اومد جلومو گفت بفرمایید میرسونمتون تا اون موقع چند باری پیش اومده بود که میخواست منو برسونه اما من خودم نخواستم

تا اومدم بگم نههه گفت نه نداره ببینید خیس خالی شدید سرما میخوریدا تعجب کردم و دیدم پیاده شد و اومد درو باز کرد

ولی من رفتم عقب نشستم دوست نداشتم با هر کسی زود خودمونی بشم

مخصوصا اون زمان که فکر میکردم به پسرا رو بدی استرم میخوان

دیگه توی راه گفت کجا بریم ؟ ادرس خونه رو دادم و با تعجب گفت کجااا؟

گفتم نیاوران چطورر؟ گفت من فکر میکردم شما ..... حرفشو خورد

گفت خونه خودتونه گفتم بله اشکالی داره گفت نه ولی ... بازم حرفشو خورد

دیگه رسیدیم و ازش تشکر کردم و همون زمان بابا هم رسید و گفت

با سیاوش اومدی تشکر کرد و به زور کشوندش خونه

بعد به بابا گفت ایشون دختر شمان و ..........................................................

تا اینکه اومدن خونمون و برای همیشه من ماله اون شدم و اونم ماله من

قبلش با هم در ارتباط بودیم ولی وقتی ازدواج کردیم دنیا رو برای خودمون خریدیم

خیلی خوش بودیم

مخصوصا تو دوران نامزدی هر روز یه جا هر روز یه رستوران هر هفته کوه و خلاصه همش با هم بودیم

وقتی هم ازدواج کردیم هر روز بیشتر از دیروز همدیگرو دوست داشتیم کلا معلوم بود از حرفا مون و حرکتهامون و همه چی

عشق و تو چشاش میخوندم

یه موقع هایی بهم میگفت تو خودخواهی  فقط میخوای بهت ابراز احساسات بشه پس من چی

مگه من دل ندارم

اون موقع بود که شروع میکردم و اخرشم با کلی خنده و شوخی تموم میشد

۲ سال و ۴ ماه گذشت از زندگیمون

اذر ماه به خاطر تولدش رفتیم شمال بعد از جشن و .... رفتیم شمال

هوا بد نبود خوبم نبود  داشتم غذا درست میکردم که گفت میخواد بره شنا؟

به قول خودش ماهی بازی اب تنی

وایییییییییییییییییییییییییییییییی

گفتم زود برگرد

رفت!.......................

یک ساعت گذشت نیومد...........................................

دو ساعت گذشت نیومد...............................................

سه ساعت گذشت نیومد...................................................

دلم اروم و قرار نداشت صدای موج اعصابمو بدتر خورد میکرد

بلاخره رفتم بیرون نبود

هیچ جا نبودددددددددددددددددددددددددددددددددد

گفتم بر میگرده..........................

رفتم خونه گفتم میاد تا صبح نشستم انتظار انتظار

انتظاررررررررررررررررررررر

هنوزم انتظار میکشم میگم رفته و مرده ولی نه اون زندس میدونم

این انتظار به ماهها و سال هم کشیدو نیومد و انتظار من همه رو خسته کرد

همه با حرفاشون عذابم میدادن

و خواستن بهم بقبولونن که مرده

نمیدونم دلم میگه زندس و عقلم میگه دیگه نیست ولی .........................

اینجا راحتم و میدونم از خانوادم نیستن که سرزنشم کنن ولی هنوزم انتظار  دیدن دارم

میدونم میبینمش یه روز دوباره

حالا یا اینجا یا همون جایی که به قول سیاوش قمیشی دنیایی که ادمک نداره

تا ۶ ماه نمیتونستم تحمل کنم فکر میکردم دروغه همه بهم دروغ میگن اونو ازم قایم کردن

واییییییییییییییی هنوزم وقتی میرم شمال چشم انتظارم

توی زندگیم دو هدف داشتم

۱/ پیدا کردن عزیزمو

۲/ مرگ

و حالا یکی دیگه هم اضافی شده

۳/ بزرگ کردن بچمو عزیز دلمو

یعنی میشه منم مامان بشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واییییییییی دیشب با تمام زندگیم (نی نیه خوشکلم)

رفتیم تو خیابونا قدم زدن

یاد همون روزایی که با سیاوش میرفتیم بیرون یا قرار میزاشتیم یا میرفتیم کلیسا

دیشب با نینیم رفتیم خیلی مزه داد دعا روحیمو عوض کرد ولی

سهم من از زندگیم چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قبلا ارزوم مرگ بود ولی حالا بزرگ کردن نی نیه نازم

وای اگه دختر بود اسمشو چی بزارم اگه پسر بود چی بزارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم سخته شماها چی میگین چی بزارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 4:24 PM  توسط ساقی 

نمیدونم چرا تو این چند روزه انقدر دلم هواتو کرده که حد نداره

دلم میخواد برات بنویسم اینجا که ماله تو رو یه دستی بهش بکشم

با اینکار مجبور شدم وقت بزارم و برم وبای دیگه رو بخونم و دیدم تنها داغ عشق رو من ندارم

خیلیا هستن که عاشقن یاد قدیممون افتادم همون روزایی که از هم دور بودیم همون روزایی که با هم میرفتیم بیرون

همون روزایی که به عنوان خاطره پیشم مینده از تو میخوام برات درد دل کنم

پس خوب گوش کن

۱سال و ۴ ماه که منو تنها گذاشتی و رفتی پی خودت

زیاده داره زیاد ترم میشه                        دلم برات تنگ شده

دلم میخواد بازم بیای به خوابم حداقل اونجا ببینمت

ارزو میکنم کاش وقتی تو میای خوابم هیچ وقت بلند نشم

نازی روز تولدت بود خدا تو رو روز تولدت برد برددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

حالم از این زندگی نکبتی بهم میخوره  من تو رو میخوام نه هیچ کس دیگه رو میفهمی؟

مگه دوسم نداری بهشون بگو برن خودت بگوووووووووووو

خسته شدممممممممم میفهمی  نهههههههههههه    تو راحتی و من نمیخوام نفس بکشم

دیگه نمیخوام دیگه نمیخواممممممممممممممممممممممممممممممممم

چرا هیچ کسی منو دوست نداره ؟

چرا هیچ کسی نمیخواد حرفامو قبول کنه سوگندمون چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشب حالم بد شد! رفتیم دکتر ! بگو چی بود ازمایشام جوابشون اومده بود! (گریه کردن برای تو چقدر قشنگه)

من حامله ام!

من نی نیه تو رو دارم تو دلم نی نیه تو هم هست !

همه میگن باید از بین ببرمش! همههههههه احساس میکنم تو داری متولد میشی

احساس میکنم وای خدای من هنوزم باورم نمیشه یه جوجو ی ناز دعام کنین!

دعا کنین بزارن ماله خود خودم باشه! دعا کنین من صاحب اون بشم

واییییییییییییییی خدا جونم یعنی میشه سعی میشه نی نیه سیاوشم رو داشته باشم

بچه ی عزیز دلم و داشته باشم  حالم خیلی بده فعلا خونه خودمو سیاوشمم

هیچی به ذهنم نمیرسه بقیرو قانع کنم کمکم کنید 

**nini khodemoone siavasham**

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 4:31 PM  توسط ساقی  | 

خسته ام

                                                 خیلی خسته ام

    برای رسیدن به تو فقط یه راه ممکنه که اونم گناهه

                     چی کار کنم ؟؟؟

                              میخوام پیشم باشی؟

                                        میخوام اغوشتو احساس کنم

                                                        میخوامت به جز تو هیچی ندارم میدونی میدونم میدونی

تو روحمو تسخیر کردیو رفتی

                              میدونم دسته خودت نبود ولی ..........

                                                 ای خدایی که می گن مهربونی پس کو کوش کوش!

                                                                                                             تورو میخوام

                                                                                                                   ساقی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 3:33 PM  توسط ساقی 

 

قصه از این قرار است...

من و تو...

در گرداب بی رحم زندگی...

به دنبال فرشته میگشتیم.

در حقیقت ....

ما هر کدام...

دیگری را...

کشتیم.

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 2:8 PM  توسط ساقی 

زندگي فصل پر از روياست

زندگي دشتي پر از غوغاست

زندگي پرواز افکار نگاه ما به قهر سينه و دلهاست

زندگي رفتن به اوج ديدني هاست

شيوه رقص پرستو هاست

زندگي روييدن گلها در تن صحراست

آري زندگي زيباست

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 10:0 PM  توسط ساقی  | 

 

چشمامو رو هم میزارمو

تو رو به یادم میارمو دوباره دست تکون میدمو

توروبه هم نشون میدمو کم میارم اخه تو رو تو رو بیادم میارمو

دنیا دیگه مثه تو نداره

نداره نمیتونه بیاره دلا همه بی قراره عشقن

اما عشقی که واسه تو بی قراره

هیچکی مثه تو نمیتونه

نمیتونه قلبمو بخونه

بگوبگو کدوم خیابونه

که منوبه تومیتونه برسونه

نه نداره دنیا مثه تومثه تو

نداره دنیا مثه تو نداره

دنیا دیگه مثه تو نداره

نداره نمیتونه بیاره دلا همه بی قراره عشقن

اما عشقی که واسه تو بی قراره

هیچکی مثه تو نمیتونه

نمیتونه قلبمو بخونه

بگوبگو کدوم خیابونه

که منوبه تومیتونه برسونه

سال ۸۵ مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 10:0 PM  توسط ساقی  | 

 

رفتیو خاطره های تو نشسته تو خیالم
                                         غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم
                             

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 10:59 PM  توسط ساقی 

پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.

پنجره ای نشانم دهيد.

من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری

روشنايی خورشيد را از ياد برده ام

آسمان پر ستاره را نيز.

پنجره ای نشانم دهيد.

پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم

و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.

در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند.

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 2:59 AM  توسط ساقی 

تنهای یو بغض

 

ميان بغض تولد لحظه های بی قراری ام هميشه كسی است برای آمدن كه هرگز نيامده است. و من به پاييز گفته ام كه اگر او بيايد حتما ً مداد رنگی هايی كه او كم دارد برايش خواهم آورد تا بهار ديگر دلش را نسوزاند با رنگ، و من و پاييز، چندين پاييز است كه او را از پشت بيد مجنون هايی كه به باد باج نمی دهند صدا می زنيم و او هنوز نه عشق آورده است، نه مداد رنگی و من نمی دانم چرا به پاييز قول داده ام كه او آن عصری می آيد كه مداد ارغوانی هم ساخته باشند برای نقاشی، كه پاييز سر باشد از بهار، و او دلش به اين خوش است كه يك روز مدادی خواهد داشت از جنس سفر طلايی دردهای بر باد رفته اش.

من و پاييز می دانيم كه او يك روز كه در هيچ تقويمی نيست برای من رسيدن و برای او مداد رنگی خواهد آورد

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 7:58 PM  توسط ساقی