|
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است
|
ميان بغض تولد لحظه های بی قراری ام هميشه كسی است برای آمدن كه هرگز نيامده است. و من به پاييز گفته ام كه اگر او بيايد حتما ً مداد رنگی هايی كه او كم دارد برايش خواهم آورد تا بهار ديگر دلش را نسوزاند با رنگ، و من و پاييز، چندين پاييز است كه او را از پشت بيد مجنون هايی كه به باد باج نمی دهند صدا می زنيم و او هنوز نه عشق آورده است، نه مداد رنگی و من نمی دانم چرا به پاييز قول داده ام كه او آن عصری می آيد كه مداد ارغوانی هم ساخته باشند برای نقاشی، كه پاييز سر باشد از بهار، و او دلش به اين خوش است كه يك روز مدادی خواهد داشت از جنس سفر طلايی دردهای بر باد رفته اش.
من و پاييز می دانيم كه او يك روز كه در هيچ تقويمی نيست برای من رسيدن و برای او مداد رنگی خواهد آورد