تبليغاتX

ثانیه ها زودگذرن اما خاطره ها موندگارن
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

تنهای یو بغض

 

ميان بغض تولد لحظه های بی قراری ام هميشه كسی است برای آمدن كه هرگز نيامده است. و من به پاييز گفته ام كه اگر او بيايد حتما ً مداد رنگی هايی كه او كم دارد برايش خواهم آورد تا بهار ديگر دلش را نسوزاند با رنگ، و من و پاييز، چندين پاييز است كه او را از پشت بيد مجنون هايی كه به باد باج نمی دهند صدا می زنيم و او هنوز نه عشق آورده است، نه مداد رنگی و من نمی دانم چرا به پاييز قول داده ام كه او آن عصری می آيد كه مداد ارغوانی هم ساخته باشند برای نقاشی، كه پاييز سر باشد از بهار، و او دلش به اين خوش است كه يك روز مدادی خواهد داشت از جنس سفر طلايی دردهای بر باد رفته اش.

من و پاييز می دانيم كه او يك روز كه در هيچ تقويمی نيست برای من رسيدن و برای او مداد رنگی خواهد آورد

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 7:58 PM  توسط ساقی